نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۷۰ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

به زلف و خال تو کردی خون خویش سبیل

به شرط آنکه ستانند خون‌بها ز قتیل

متاع من سر و جان است و نیست لایق دوست

به دوستان چه فرستد کسی متاع قلیل

تنم گداخت چو شمع و دلیل ضعف دل است

عجب که پیش تو روشن نگشت ضعف دلیل

رقیب ساخت دو چشم ترم به زخم کبود

در دجله بود روان چشم من شد اکنون نیل

چه التفات محب را به بوستان نعیم

که دل ز روی تور باغیست بر زنار خلیل

به وصل صحبت یوسف عزیز من مشتاب

جمال بار نبینی مگر به صبر جمیل

کمال زلف بتان گر خیال می‌بندی

مرو به خواب که هندوستان ببیند فیل

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر عشق و درد دل خود را بیان می‌کند. او به تأثیر عشق بر جسم و روحش اشاره دارد و می‌گوید که برای زیبایی معشوقش، جان و دلش را فدای او کرده است. شاعر احساس می‌کند که متاع واقعی‌اش (جان و روحش) شایسته دوستانش نیست و در نتیجه، چیزی کم‌ارزش برای آنها نمی‌فرستد. او به وضوح ضعف و ناتوانی خود در برابر عشق را می‌بیند و به زخم‌هایی که از محبت رقیب بر دلش نشسته، اشاره می‌کند. در نهایت، از زیبایی و کمال معشوق می‌گوید و هشدار می‌دهد که نباید به خواب و خیال درباره عشق و زیبایی پرداخت، زیرا تنها با صبر می‌توان به حقیقت رسید.