شمارهٔ ۶۷۳ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
زاهد شهرم ز رندی می کند هر دم سؤال
ساقیا میده که در سر ندارد جز خیال
نالهٔ دلسوز و آو خستگان بی درد نیست
ای که دردی نیست باری از پی دردی بنال
خلوت وصل است درگیر ای چراغ صبحدم
تا نیابد شمع راهی در شبستان وصال
بارها در حیرت باد سحرگاهم که چون
با چنان بی طاقتی باید در آن حضرت مجال
جان به رویت همچو گل گفتم برافشانم روان
زآن همی ترسم که طبع نازکت گیر ملال
با چنین بخت پریشانی که در طالع مراست
دولت وصل تو می خواهی زهی فکر محال
گر تو روزی از سگان کوی خود خوانی مرا
خود همین باشد کمال دولت و بخت کمال
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره درد و longing برای وصال محبوب است. شخص شاعر به زاهد شهر میگوید که او همواره از رندی صحبت میکند، در حالی که خود در جستجوی خیال و آرزوهایش است. شاعر از ناله دل و بیدردی میگوید و از آنکه در پی درد و رنجی خواستار است. او در فضای وصال محبوب غرق شده و از باران صبح میخواهد تا او را به شبستان وصال راهنمایی کند. همچنین، او به تردید و حیرت در مورد بخت و اقبال خود اشاره میکند و از ترس خود برای ابراز عشق میگوید. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که اگر روزی محبوب او را بخواند، همین امر میتواند کمال بخت و سعادت او باشد.