شمارهٔ ۶۸۰ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
نیست جز درد سری زین دل غمگین حاصل
با که گویم که چه می کشم از محنت دل
ظاهر آنست که از لذت جان بی خبرست
هر که را نیست دل از جانب خوبان مایل
برو ای ناصح و دیوانه مکن باز مرا
که نباشد به نصیحت دل مجنون عاقل
قاصد کشتن ما گشتی و داریم رضا
خون ما ریخته بی موجب و کردیم بحل
نیست چون خال تو هندوی مبارک رویی
که به شادیش بخوانند جهانی مقبل
ای که هر لحظه نمائی ره مسجد به کمال
نورو آنجا و مر او را به خرابات بهل
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره درد و غم ناشی از عشق و جدایی صحبت میکند. شاعر از درد دل ناشی از محبت میگوید و اشاره دارد که هیچکس نمیتواند از غم او باخبر شود. او به ناصح و مشاوران میگوید که نصیحتشان بیفایده است و دل او مجنون عشق است که به نصیحت ایمان ندارد. در نهایت، شاعر به محبوب خود اشاره میکند و او را با زیبایی خاصش تحسین میکند، و از او میخواهد که روحانیت و کمالش را فراموش نکند و به راهی برود که در آن خوشی و سرور وجود داشته باشد.