شمارهٔ ۶۸۵ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
ای بخت بارینی که به باران رسانیم
در تنگنای زرنشان وارهانیم
من مردهام نه زنده بدین حال کس مباد
حقا خجالت ازین زندگانیم
نه پرسش نه طال بقایی به نامهای
این چشمداشت نیست ز باران جانیم
خون میخورم به جای می این است عشرتم
جانم به لب رسد ازین کامرانیم
با صد دریغ جان به جوانی دهم به باد
گر زآنکه رحمتی نکنی بر جوانیم
ای باد رنجه کن قدمی در حریم شاه
آنگه به عرض او برسان ناتوانیم
پایم به دست نیست و لیکن به سر دوم
چون خامه باز گر به خط خویش خوانیم
صدق کمال ساده درون و کمال صدق
چون خامه باز گر به خط خویش خوانیم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساسات عمیق شاعر درباره زندگی و مرگ میپردازد. شاعر از حالتی درونی صحبت میکند که خود را همچون مردهای میبیند که دیگران زندهاند، و از این وضعیت خجالت میکشد. او خواستهای از باران روحی دارد که نمیتواند برآورده شود و به نوعی از زندگی خسته شده است. شاعر به جوانی خود اشاره میکند و حاضر است جانش را برای آن فدا کند، اما از عدم رحمت و محبت دیگران رنج میبرد. در نهایت، او از باد میخواهد که پیامش را به شاه برساند و به نوعی صادقانهترین و خالصترین احساساتش را ابراز کند.