شمارهٔ ۶۸۸ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)
باز در آن کو گذری یافتم
بر درش از کعبه دری یافتم
پیش گدایان سر کوی دوست
ملک جهان مختصری یافتم
جان و سر و دیده چه داریم دوست
از همه چون دوسری یافتم
گر نظر مردم مقبل به ماست
آن ز قبول نظری یافتم
ای که گریزد دلت از داغ عشق
رو که ترا بیجگری یافتم
بی خبر افتاده در آن کوست دل
این قدر از دله خبری یافتم
دلش شد و دلبر به کف آمد کمال
گر شبه گم شد گهری یافتم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف تجربههای معنوی و عاشقانه خود میپردازد. او در کوی دوست به لطف و انوار الهی و عشق رسیده و از درگاه خداوند دریافته است. در کنار گدایان و عاشقان، ارزشهای دنیا را بیاهمیت میداند و جان و سر خود را فدای عشق میکند. همچنین، به این نکته اشاره دارد که اگر مردم به او نظر لطف داشته باشند، این تنها به خاطر محبت خداوند است. شاعر در پی یافتن دل و کمال در عشق است و به دنبال دلی نگران، در مکانی است که عشق و معرفت را میجوید. در نهایت، به جستجوی عشق و زیبایی در میان گمشدگان اشاره میکند.