شمارهٔ ۶۹۰ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)
باز می بیخودی بروی تو خوردیم
از حرم و دیر عزم کوی نو کردیم
خاک در دیر و کعبه چند نتوان بود
و نوبت آن شد که گرد کوی نو گردیم
شکر که هر شام از هنر با دل گرمیم
آن که هر صبح بی تو با دم سردیم
گر همه درمان خود طبیب فرستد
کی رسد آنها به ما که ما همه دردیم
روی به ما کرده گونه گونه بلاهاست
ناز تو با اشک سرخ و چهره زردیم
گر ورق عمر با تمام به پیچند
ما سر طومار دوستی تئوردیم
در ره او تا گمان توشه ما ساخته
جز جگر و درد درد هیچ نخوردیم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از دگرگونی روحی و سفر به عواطف و احساسات جدید صحبت میکند. او به جایگاههای مذهبی مانند حرم و دیر اشاره میکند و تصمیم میگیرد به سوی کوی عشق و محبت برود. شاعر به درد و رنجهای عاشقانهاش اشاره میکند و میگوید که با وجود مشکلات و اشکها، هر شب از هنر و زیباییهای عشق شاد میشود، در حالی که روزها به خاطر عدم حضور معشوق غمگین است. او به این نکته میپردازد که هر چه بگذرد، دوستی و عشق او همچنان باقیاست و در راه عشق، تنها درد و جگر خونی را تجربه کرده است.