شمارهٔ ۶۹۸ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
بگذار تا به گلشن روی تو بگذریم
در باغ وصل از گل روی تو برخوریم
باشد اسیر چشم گدایان پادشاه
بردار پرده تا که رخت سیر بنگریم
کوری دیده گو بشکن حور پای ما
اگر سر بغرف هاش چو طوبی در آوریم
در خلوتی که ثانی اثنین آن صباست
خود را ز خیل رابعهم نیز نشمریم
ای باد اهل روضه زحسرت بسوختند
دیگر به کس مگوی که ما خاک آن دریم
ما را به روز واقعه خاطر به آن خوش است
کز خاک آستان تو تصدیع می بریم
گر جان طلب کند ز تو جانان بده کمال
تا جنس عاریت به خداوند بسپریم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن شعرگونه بیانگر عشق و اشتیاق به معشوق است. شاعر از زیبایی و جذابیت معشوق سخن میگوید و میخواهد در فضایی پر از عشق به او نزدیک شود. او از درد فراق و آرزوی وصل میگوید و به زیباییهای معشوق اشاره میکند. در اینجا، شاعر ابراز میکند که چقدر مشتاق دیدن و نزدیک شدن به معشوق است و اینکه حتی در روز قیامت هم یاد معشوق در دلش خواهد بود. در نهایت، او از نیاز به جان و کمال معشوق سخن میگوید و اینکه تمام این عشق را به خداوند سپرده است.