شمارهٔ ۷۰۰ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
بی تو نفسی که زنده مانم
اگر می کشیم سزای آنم
هرگز نبرم زنیغ نو مهر
گر کارد رسد به استخوانم
دل را ز لبت چو سازم آگاه
بر سوخته نمک فشانم
این سوز درون ز سوختن نیست
نا ساختن تو سوخت جانم
گفتی غم تو خورم چه دانی
غمخواره اگر تونی چه دانم
خونابه دل مرا حلال است
ای دیده که من نمی چکانم
گویند کمال بر در دوست
از خاک کم است بیش از آنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عواطف عمیق و دردناک عشق است. شاعر بیان میکند که بدون معشوق نمیتواند زندگی کند و هر گونه رنجی را به جان میخرد. او از عشق و سوزش درون خود سخن میگوید و میگوید که غم عشق را تحمل میکند، حتی اگر به قیمت رنج خودش باشد. شاعر به تعلقش به معشوق اشاره میکند و بیان میکند که در کنار او احساس کمال و ارزش میکند. در نهایت، او تمام دردهایش را به خاطر عشقش تحمل میکند و از عمق احساساتش مینویسد.