شمارهٔ ۷۰۸ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
را که هست ز ساعد در آستین پرسیم
به پول کهنه نیرزند مفلسان قدیم
در بنیم نشانم من غریب ز چشم
ترحمی نکنی هیچ پر غریب و بتیم
خط تو سوخت بر آتش هزار دفتر علم
ندانمت ز که این خط گرفته تعلیم
به درد عشق تو عشرت همین بود که مرا
شراب خون دل و غم حریف و غصه ندیم
همیشه بیم کنند از رقیب عاشق را
امید وصل اگر باشد از رقیب چه بیم
مرا تمام بود نیم مدعی در عشق
کجاست تیغ که سازد رقیب را به دو نیم
کمال کیست که او را گدای خود شمری
مرا حقیر شمر کز تو متئیست عظیم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر احساسات عمیق خود را درباره عشق و رنج ناشی از آن بیان میکند. او از غم و تنهایی سخن میگوید و به محنتهای عاشقانهاش اشاره میکند. او به طور خاص به مشکلات و چالشهای ناشی از رقیب در عشق میپردازد و این که چگونه عشق میتواند هم درد آور و هم لذت بخش باشد. شاعر از عدم توجه و ترحم دیگران نیز گلایه میکند و در نهایت به عظمت عشق و نیاز به محبت تأکید میورزد. شاعر خود را در میان این احساسات متضاد و دردها ناچیز و حقیر میبیند، اما در عین حال به عشق و زیباییهای آن نیز ارادت میورزد.