نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۱۸ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

حقوق ناز و عتاب حبیب من دانم

تو حق شناس نئی ای رقیب من دانم

نهاده بر سر خوان عشق او کباب جگر

به نیت که نهاد آن نصیب من دانم

چو من کشیده ام از جور او بسی فریاد

چه‌ها کشید ز گل عندلیب من دانم

نهفته‏ معنى‏ نازک بسى است در خط يار

تو فهم آن نکنی ای ادیب من دانم

دلم به زلف تو چونست ازین غریب مپرس

که شام چون گذرد بر غریب من دانم

صبا چه گفت شنیدی به من رها کن زلف

که عطرسای منم قدر طببه من دانم

کمال غم مخور از درد دل که دلبر گفت

که این علاج نداند طبیب من دانم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این غزل به احساسات و تجربیات عاشقانه خود می‌پردازد. او می‌داند که محبوبش حق شناسی ندارد و از رنج‌های خود از عشق او فریاد می‌زند. او می‌گوید که در عشقش مانند کبابی است که بر سر خوان او قرار گرفته و رنج‌هایش را به راحتی درک می‌کند. شاعر همچنین به ناز و لطافت محبوب اشاره می‌کند و می‌گوید که دیگران نمی‌توانند عمق احساسات او را بفهمند. او به وضعیت دلش نسبت به زلف محبوبش اشاره می‌کند و از درد و غم ناشی از عشق حرف می‌زند و در پایان به سخنان محبوب اشاره می‌کند که درمان درد عشق را نمی‌داند. در کل، این غزل نمایانگر عشق عمیق و زخم‌های ناشی از آن است.