شمارهٔ ۷۲۲ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
در دست در درونم درمان آن ندانم
ساقی بیار جامی پ ز زهرو وارهانم
از پیش بر گرفتم رخت وجود پیش آی
تا یک نفی ببینم روی نو پس نمانم
دوراست کوی جانان ای باد و من ضعیفم
فریاد جان من رس و آن جایگاه رسانم
جانم بکاست چون شمع ای باد صبح آخر
از گشتنم چه خواهی من خود ز مردگانم
جور من از طبیب است درد من از جیب است
آن غصه با که گویم این قصه با که رانم
در بند تن دریغ است جان پری نژادم
دیوانه وار ناگه رنجیر بگسلانم
حال کمال گفتم یک شمه ای بگویم
چون مهربان ندیدم شهر است بر دهانم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از دردی درون خود صحبت میکند که درمانش را نمیداند. او از ساقی میخواهد جامی بیاورد تا کمی از غمهایش را فراموش کند. شاعر به یاد اوست که از وجودش چیزی نمیبیند و آرزوی دیدن روی محبوبش را دارد. او احساس ناتوانی میکند و به باد میگوید که جانش را برساند. شاعر از حال خود نگران است و میگوید که دردش از وضعش در زندگی است. او در بند جسم خود است و آرزو دارد که از آن رهایی یابد. در انتها، به حس کمال و محبت اشاره میکند و از نبودن یک مهربان در زندگیاش گله میکند.