نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۲۳ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

درین زحمت که این نوبت من از ریش درون دارم

نه هشتم طاقت رفتن نه امکان سکون دارم

درون خلوت خاطر توئی محرم تو میدانی

که شوق آرزومندی زتر از حد برون دارم

تو همچون صبح میخندی و من چون شمع میگریم

نمی دانی که این حالت من از سوز درون دارم

از وصلت پادشاهان را بجز حرمان نشد حاصل

من بی حاصل مسکین چنان امید چون دارم

از دل یک قطره خون ماندست از هجر جگر سوزت

ولی در جویبار دیده صد دریای خون دارم

ندیدم هیچ بر جز خواری از سرو قدت هرگز

چه سود از همت عالی چو بخت سرنگون دارم

مرا عاقل اگر دیوانه خواند آشفته می گوید

ندارد عقل و پندارد که من چون او جنون دارم

کمال از دینی دونم چه ترسانی چه می گویی

جوانم عاشقم مستم، غم دنیای دون دارم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از دردی عمیق و شوق فراوانی می‌گوید که در دل دارد. او احساس می‌کند که در شرایطی دشوار قرار دارد و نه قدرت رفتن دارد و نه توان سکون. شاعر به عشقش اشاره می‌کند که او را به شدت می‌سوزاند، و توصیف می‌کند که در دلش تنها قطره‌ خونی از عشق باقی مانده و در چشمانش دریایی از اشک جاری است. او از ناکامی‌هایش در عشق و حسرتی که بر دل دارد، صحبت می‌کند و به چرخش‌های ناامیدکننده تقدیر اشاره می‌کند. در نهایت، او با ذکر جوانی و عشقش، ابراز می‌کند که حتی اگر دیگران او را دیوانه بدانند، او با احساسات و عشق عمیقش درگیر است و دنیا را به چشم خود می‌بیند.