شمارهٔ ۷۲۵ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
دل ز چشم او به نازی مست شد بی خویش هم
ناز خود گو بیش کن تا میرمش زین بیش هم
چون به آن قانع نشد کز غمزه دلها ریش ساخت
میفشان گر از لب خندان نمک ریش هم
سرزنش در عشق او دل را بدان ماند که ریش
پر بود از درد و بر سر میزنندش نیش هم
خاک پای او ندیده گفته بودم نونباست
نیکبودست آن نظر دیدم به چشم خویش هم
کرده ام اندیشه نیکی که دیگر نشنوم
در غم او قول ناصح پند نیک اندیش هم
وقت قتل ای تیغ اگر بی جرمیم بینی ز شرم
سرخ گردی در دم و سر افکنی در پیش هم
گفته بودی ده پلاست ز اطلس ما به کمال
با همه عالم پلاسی و با من درویش هم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و تاثیر آن بر قلب و روح خود سخن میگوید. عشق به چشم معشوق او را مدهوش کرده و او را به دنبال ناز و محبت بیشتر میکشاند. شاعر از درد و رنجی که به واسطه عشق متحمل میشود میگوید و به نوعی به سرزنش دل خود اشاره میکند که در عشقش پر از درد است. او همچنین به تحقیر و سرزنشهای دیگران در مورد عشقش اشاره کرده و از خاک پای معشوق خود به احترام یاد میکند. در پایان، شاعر با اشاره به مقام و وضعیت خود به طور کنایهآمیز میگوید که با وجود تمام مشکلات و تحقیرها، در عشق خود احساس فخر دارد.