شمارهٔ ۷۲۸ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
دوش آرزونی شکسته بودم
با زلف کجش نشسته بودم
پیوند به آن طناب کرده
از رشته جان گسسته بودم
دست من و زلف یار حاشا
بر خویش دروغ بسته بودم
خوش بود دلم به ناز آن چشم
از غمزه اگرچه خسته بودک
تا بر کف پاش مالم این روی
صد باره به اشک شسته بودم
از آتش هجر چشم به دور
آن شب چو سپند جسته بودم
فی الجمله به دولت رخ دوست
از ننگ کمال رسته بودم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از احساسات عاشقانه و درد دوری میگوید. او از آرزوها و آرمانهای شکستهاش سخن میگوید که با زلف یار پیوند خورده است. شاعر بر این باور است که دستش و زلف محبوبش دروغین است و با این حال به ناز چشمهای او دل خوش کرده است. حتی با وجود غم و خستگی، او به عشق و زیبایی یار میاندیشد و مکرراً به اشک ریختن بر عشق خود اشاره میکند. همچنین، او از آتش هجر جدا شدن و ننگ کمال فرار کرده است و در نهایت به حالت روحی و عاطفی خود در ارتباط با محبوب میپردازد.