نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۴ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)

آه که از حال من یب ندانست

مردم و درد دلم طبیب ندانست

گل مگر این بی وفانی از پی آن کرد

کز دل مجروح عندلیب ندانست

عقل ز هر کسی که ماجرای تو پرسید

هیچ کس این قصه عجیب ندانست

تا دل آواره در کمند تو افتاد

هیچ کس احوال آن غریب ندانست

خلق چه داند مراد خاطر ما را

کام محبان بجز حبیب ندانست

دوش بر آن در چه عیشها که نمودم

با سگ کویش که آن رقیب ندانست

هم به مرادی رسد کمال که کس را

از کرم دوست بی نصیب ندانست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از درد و تنهایی خود سخن می‌گوید و تاکید می‌کند که هیچ‌کس از حال او آگاه نیست. او به عشق و بی‌وفایی گل‌ها اشاره می‌کند و بیان می‌کند که حتی عقل نیز نتوانسته است داستان عشق او را درک کند. حال او در چنگال عشق است و هیچ‌کس وضعیت او را نمی‌داند. شاعر از این که دیگران نمی‌توانند خواسته‌های او را بفهمند، شکایت می‌کند و در عین حال به خاطرات خوشی که در کنار معشوقه‌اش داشته اشاره می‌کند. در نهایت، او به این نتیجه می‌رسد که تنها دوست واقعی می‌تواند به انسان کمک کند که هرگز از کرمش بی‌بهره نبوده است.