نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۴۲ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

سالها شد که در تک و پوییم

تو بمانی عجب چه میجوئیم

وقت آن شد که از حدیقة انس

گل و ریحان دوستی هوئیم

وصف قد تو پیش ابروی تو

کج نشینیم و راست بر گوئیم

شاکری هاست زآن دهان ما را

از تو راضی به یک سر موئیم

سر فرو برده چون سر زلفت

حلقه حلقه به فکر آن روئیم

خلق ریزند خون ما از رشک

گر بگوئیمه کشته اوئیم

بافتی شاهی دو کون کمال

نا بگفتیه گدای آن گوییم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر در پی بیان عشق و دوستی است. او سال‌هاست که در جستجوی معشوق خود به سر می‌برد و اکنون وقت آن رسیده که از گل و گیاهان دوستی سخن بگوید. او می‌گوید که برای توصیف زیبایی محبوبش، نه به راست و نه به کجی، بی‌پروا حرف می‌زند. شاعر به شکلی فروتنانه از سر تسلیمش در برابر عشق صحبت می‌کند و از رضایت خود به یک اشاره کوچک از محبوبش سخن می‌گوید. او به طور نمادین خود را در دام زلف محبوب می‌بیند و دیگران از حس حسادت به او خون می‌ریزند. در پایان، شاعر به عظمت محبوبش اشاره می‌کند و خود را به عنوان گدایی در برابر زیبایی‌های او معرفی می‌کند.