نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۴۹ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

شبی که بی رخ آن شمع مه جبین باشم

به ناله همدم و با درد همنشین باشم

مرا که مهر دلفروز در دلست چو صبح

به صادقیست که بی آ. آنشین باشم

گرم مجال بود در حریم حضرت دوست

چرا مقید فردوس و حورعین باشم

ترا که خرمن مشک است گرد ماه چه باک

اگرچه من ز گدایان خوشه چین باشم

کمال عاشق و رندست حالیا ز ازل

زهی سعادت اگر تا ابد چنین باشم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این ابیات به بیان احساسات و آرزوهای خود می‌پردازد. او از شب‌هایی می‌گوید که بدون معشوقش، همچون شمعی بی‌نور و دچار ناله و درد می‌شود. او احساس می‌کند که عشقی عمیق در دلش وجود دارد و آرزویش این است که در کنار محبوبش باشد. شاعر به زیبایی حریم حضرت دوست اشاره می‌کند و معتقد است که اگر چنین فرصتی پیش بیاید، نباید به بهشت و حورعین فکر کند. همچنین او به مقام والای عشق و رند بودن اشاره کرده و بیان می‌کند که اگر چنین شرایطی برقرار باشد، خوشبختی او تا ابد ادامه خواهد داشت.