شمارهٔ ۷۵۶ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
عمریست کز دیار تو محروم مانده ایم
وز شوق نامهای تو سطری نخوانده ایم
تا دامنت بدست ارادت گرفته ایم
دامن ز هر چه غیر تو باشد نشانده ایم
در حیرتم که بینو چرا مرده نیستم
در خجلتم که بینو چرا زنده مانده ایم
از بهر گرد سم سمند تو هر دمی
گلگون اشک در عقبشه تند رانده ایم
بیزارم از وجود خود و ماجرای تو
این با کمال ساده درون باز مانده ایم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این ابیات از دوری و محرومیت خود از محبوب سخن میگوید و بیان میکند که مدتهاست از شوق و عشق او از نوشتن و خواندن چیزی جز نامش دور ماندهاند. او با ذکر این که به خاطر ارادت به محبوب، به هر چیز غیر او پشت کرده، از حیرت و شرمی که نسبت به زنده ماندن خود دارد، صحبت میکند. او به خاطر عشق به معشوق، به شدت غمگین و اشکبار است و از وجود خود و مسیری که طی کرده بیزار است.