نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۶۷ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)

گر دل طلبی از من جان هم به تو در بازم

وره دیده خون افشان آن نیز روان سازم

در پای تو غلطیدن کاریست پسندیده

کاری که چنین باشد هر دم ز سر آغازم

گفتم که چه رسم است این بر روی تو برقع گفت

رسمیست بدو خواهیم کاین رسم براندازم

گر شمع رسد در تو بگدازمش از غیرت

باری چو همی سوزم مگذار که بگدازم

از ضعف چنان گشتم کاین قصه اگر گویم

همچون پشه در گوشت هم نشنوی آوازم

زلف تو به جان و سر بستست گرو با من

تا تو بری این بازی من کمتر از بازم

گر چشم کمال از تو بر جان و جهان افتد

با مردم دون همت من بعد نپردازم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این اشعار بیان می‌کند که اگر دل کسی به او تعلق گیرد، حاضر است جانش را نیز فدای او کند. او خود را در پاهای معشوق می‌اندازد و این رفتار را پسندیده می‌داند. شاعر از زیبایی عشق صحبت می‌کند و می‌خواهد رسم و محدودیت‌های عشق را کنار بزند. او از احساساتی چون عشق و غیرت صحبت می‌کند و می‌گوید که اگر در عشق بسوزد، نباید اجازه دهد که او به خاموشی برسد. شاعر از ضعف و ناتوانی خود در عشق سخن می‌گوید و احساس می‌کند که صدایش دیگر شنیده نمی‌شود. او می‌گوید که سر و جانش به زلف محبوب وابسته است و در صورت دوری، عشق را کمتر از بازی نمی‌بیند. در انتها، او به کمال و زیبایی معشوق اشاره می‌کند و می‌گوید که دیگر با افراد بی‌همت ارتباط نخواهد داشت.