نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۶۹ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

گر کام خود از لبت بگیرم

چون خضر به سال‌ها نمیرم

زآن دم که تو آمدی به خاطر

فکر همه رفت از ضمیرم

دارم ز غم تو بر دل ریش

دردی که دوا نمی‌پذیرم

چندان که ز من تو در نغوری

من نیز هم از تو در نفیرم

چون زلف تو گرد آیم از پای

هم زلف تو باد دستگیرم

ای باد بهار کز تو خوشبوست

مجلسی به روایح عبیرم

بگذر به خجند و گر به یاران

از من که به شهر چین اسیرم

زان برد کمال جور آن شوخ

کو محتشم است و من فقیرم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و دردهای ناشی از آن است. شاعر احساس می‌کند که اگر از لب معشوق کام بگیرد، مانند خضر که از دنیا نمی‌رود، زنده خواهد ماند. با ورود معشوق به زندگی‌اش، تمام دغدغه‌ها و افکار دیگر از ذهنش رفته و تنها به غم عشق او فکر می‌کند. او از درد جدایی و نارسایی در درمان این درد رنج می‌برد و از این رو ارتباط عمیقی با معشوق خود دارد. شاعر همچنین به زیبایی‌های بهار اشاره می‌کند و احساس می‌کند که بوی خوشی از این فصل در آید، در حالی که خود در چنگال عشق گرفتار است. به طور کلی، شعر بیانگر شیدایی و احساس اسارت در عشق است.