نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۷ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

از حال دل به دوست نه امکان گفتن است

بر شمع سوز سینه پروانه روشن است

از من بگو به مدعی ای یار آشنای

من فارغم ز قصد تو چون دوست با من است

آن را که دل سوی جم می کشد چو جام

بر سر نوشته اند که خونش به گردن است

جان نگذرد ز کوی نو کان عندلیب غیب

مرغی است کش خطیره قدسی نشیمن است

عاشق شکسته پاش نه در پیش نست و بس

هر جا رود چو زلف تو مسکین فروتن است

ای دل چو بشنوی سخن وصل از آن دهن

باور مکن که آن سخن نامعین است

نام کمال رفت به پاکیزه دامنی

تا در غمت به خون دل آلوده دامن است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از ناتوانی در بیان احساسات خود به دوست سخن می‌گوید و به تصویری از عشق و دل‌تنگی می‌پردازد. او اشاره می‌کند که در درون خود شعله‌ور است و نمی‌تواند به راحتی احساساتش را بیان کند. شاعر به دوستش می‌گوید که اگر عشقش خالص باشد، نیازی به ترس از قصد و نیت دیگران نیست. همچنین، او عشق را به پرنده‌ای تشبیه می‌کند که دور از خانه خود پرواز می‌کند و در نهایت تأکید می‌کند که هر سخنی درباره وصل عشق، نمی‌تواند به سادگی بیان شود، چرا که در دل او درد و غم جاری است. در این یادداشت، مفاهیم عشق، درد و ناپایداری احساسات به وضوح جلوه‌گری می‌کند.