نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۷۳ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

گفت یار از غیرِ ما پوشان نظر گفتم: به چشم!

وآنگهی دزدیده در ما می‌نگر گفتم: به چشم!

گفت: اگر یابی نشان پای ما بر خاک راه

برفشان آنجا به دامن‌ها گهر گفتم: به چشم!

گفت: اگر بر آستانم آب خواهی زد ز اشک

هم به مژگانت بروب آن خاکِ در گفتم: به چشم!

گفت: اگر سر در بیابان غمم خواهی نهاد

تشنگان را مژده‌ای از ما ببر گفتم: به چشم!

گفت: اگر گردد لبت خشک از دم سوزان آه

باز می‌سازش چو شمع از گریه تر گفتم: به چشم!

گفت: اگر گردی شبی از روی چون ماهم جدا

تا سحرگاهان ستاره می‌شمر گفتم: به چشم!

گفت: اگر داری خیال دُرِّ وصل ما کمال

قعر این دریا بپیما سربه‌سر گفتم: به چشم!

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این متن شعری است که در آن شاعر با محبوبش گفتگو می‌کند. یار از او می‌خواهد که به غیر او توجه نکند و او پاسخ می‌دهد که به چشم. یار در پی آن است که نشان‌هایی از عشق و وفاداری را بیان کند، از جمله آثاری از خود بر زمین و اشک‌هایی که برای او ریخته شده است. شاعر همواره با جمله "گفتم به چشم" تأکید می‌کند که قبول دارد و به خواسته‌ها و احساسات محبوب پاسخ می‌دهد. در نهایت، یار از شاعر می‌خواهد که در پی وصالی باشد و او نیز این را می‌پذیرد. این شعر به بیان احساسات عمیق عشق و جان‌فشانی در راه آن می‌پردازد.