شمارهٔ ۷۸ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
از گریه مرا خانه چشم آب گرفته است
وز نه ما چشم ترا خواب گرفته است
دارد گرمی زلف تو پیوسته بر ابرو
گونی دلت از صحبت احباب گرفته است
از بار گهر گرچه بناگوش تو آزرد
صد گوش به عذرش در سیراب گرفته است
با طلعت تو شمع چه حاجت شب ما را
چون روشنی از پرتو مهتاب گرفته است
چون عابد پر حیله به صد مکر و فن آن چشم
پوشیده به گوشه محراب گرفته است
زاهد که بجز روزه و کنجی نگرفتی
با یاد لبت جام میناب گرفته است
بفرست کمال این غزل تر سوی تبریز
چون سیل سرشکت ره سرخاب گرفته است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره احساسات عمیق و دردهای عاشقانه شاعر است. او از گریه و غم خود میگوید که چشمانش را پرآب کرده است و شبهای بیخوابی را تجربه کرده. زلف محبوب او بر ابرویش گرما میآورد و دوستش از صحبت دیگران دلی پر درد دارد. شاعر حتی با وجود معصومیت و زیبایی محبوبش، احساس میکند که نیازی به شمع ندارد زیرا نور او خود به اندازه کافی روشنیبخش است. او همچنین به عابدی اشاره میکند که با حیلههایش در تلاش است و زاهدی که تنها به روزه و ریاضت اکتفا کرده، اما به یاد لب محبوبش دلش شاد میشود. در پایان، شاعر درخواست ارسال این غزل را به تبریز دارد، چون اشکهایش مانند سیل بر روی سرخاب میریزد.