شمارهٔ ۷۸۲ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
ما درین شهر به دام صنمی در بندیم
که به دشنام ازو شاد و به غم خرسندیم
در غم فرقت او ناله کنان با دل ریش
گه گهی زار بگرییم و گهی می خندیم
همچو پرگار ز باریم جدا سرگردان
تا درین دایره کی باز به هم پیوندیم
از دل سوخته ما چه خبر دارد شمع
بیش ازین نیست که در گریه به هم مانندیم
یک ره از باد صبا پرس که ما دلشدگان
جمع در حلقه آن زلف پریشان چندیم
شرح آن زلف پراکنده دراز است مپرس
بهتر آنست کز آن قصه زبان در بندیم
گرچه رندیم و نظر باز مکن عیب کمال
این هنر بس که نه صوفی و نه دانشمندیم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، گوینده به عشق و جدایی از معشوق اشاره میکند. او و دیگران در شهر به دام عشق گرفتارند و در حالی که از معشوق بد میگویند، در درون شادمان هستند. آنها در غم جدایی ناله میکنند و گاهی نیز به خاطر خاطرات خوش میخندند. گوینده با توصیف وضعیت خود، به احساسات متضاد و درد عاطفی اشاره دارد. او همچنین به زیبایی زلف معشوق اشاره میکند و تأکید میکند که این موضوع به اندازه کافی عمیق و پیچیده است که نیازی به توضیح بیشتر نیست. در نهایت، او به این نکته اشاره میکند که آنان نه صوفیاند و نه عالمان، بلکه در درد و عشق خود مشترکاند.