شمارهٔ ۷۹۱ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
من ترا مانده به هر بار کجا بار شوم
ور بود نیز وفادار چرا بار شوم
تو مپندار مرا در سبکی شیوه خویش
که به هر خس چو تو از باد هوا یار شوم
گر کشد هر سر موی تو جدا بار دگر
من به هر یک سر موی تو جدا یار شوم
غمزة شوخ تو در دعوی خونم کی رواست
گر گواهی بدهد من به گوا یار شوم
جان شیرین چو از آن لب نبریده ای مگسان
چه شود گر من مسکین به شما یار شوم
بی ریا سجده برم ابروی شوخی اولی
که به محراب نشینان دغا یار شوم
گفتمش چیست که هرگز نشوی بار کمال
گفت من پادشهر کی به گدا یار شوم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از احساسات و دل مشغولیهای خود صحبت میکند. او به معشوق میگوید که هر بار که تنها میماند، به یاد او میافتد و به او فکر میکند. شاعر بر وفاداری خود تأکید میکند و به معشوق میگوید که نباید او را به خاطر سبک خاص خود سبکسر فرض کند. او به زیبایی معشوق و تأثیر آن بر خود اشاره میکند و بیان میکند که حتی اگر بلای جدایی سر او بیاید، باز هم حاضر است که به یاد معشوق باشد. شاعر به گناه معشوق پرداخته و بر دشواری حضورش در کنار او تأکید میکند. در نهایت، او به گفتوگوی خود با معشوق اشاره میکند و از او میپرسد که چرا نمیتواند به مقام کمال برسد، که معشوق در پاسخ میگوید که چگونه میتواند به یک گدا، یار و همراهی واقعی باشد.