نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۹۴ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

من ز بویش بی‌خود و دیوانه‌ام

گه به مسجد گاه در میخانه‌ام

فتنهٔ آن غمزهٔ عاشق‌کشم

کشت آن نرگس مستانه‌ام

تا به آن جان و جهانم آشنا

هم ز جان هم از جهان بیگانه‌ام

گفت های دیوانه اویم مگوی

هرگز این گویم مگر دیوانه‌ام

تا بر آن دریافتم جای قرار

نمی‌باید دگر در خانه‌ام

تا غمت بنیاد ویرانی نهاد

یافت آبادی دل ویرانه‌ام

سر مکش از سوز ما گفتی کمال

شمع را گو اینکه من دیوانه‌ام

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این اشعار تحت تأثیر عشق و زیبایی‌های معشوقه‌اش احساس دیوانگی و سرگشتگی می‌کند. او خود را دلبسته بوی خوش محبوب می‌داند و در بین مسجد و میخانه سرگردان است. عشق او چنان عمیق است که حتی از جان و جهانش بی‌خبر شده است. شاعر دیوانگی‌اش را در بیان احساساتش می‌بیند و از این رو دیگر نیازی به آرامش ندارد. غم معشوق باعث ویرانی دلش شده و او در این ویرانی به نوعی آبادانی نیز دست می‌یابد. شاعر در نهایت به شدت درگیر عشق است و به معشوقش می‌گوید که حتی شمعی که می‌سوزد، از درد عشق او خبر ندارد.