شمارهٔ ۸۰۴ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتن (رمل مثمن مخبون)
نرود نقش خیال تو زمانی ز ضمیرم
خود من ساده درون صورت غیری نپذیرم
مرده ام در هوس آنکه بود فرصت آنم
که نهی پای درین دیده و در پای نو میرم
حال خود با که بگویم که شکایت ز تو دارم
با خلاص از که بجویم که به دام تو اسیرم
به قلم صورت اخلاص نوشتن چه ضرورت
چون ضمیر تو بود واقف اسرار ضمیرم
گفتهای حال کمال از غم من در چه نصابست
چه توان گفت همان عاجز و مسکین و فقیرم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این اشعار، شاعر از عمق عشق و دلبستگی خود به معشوق سخن میگوید. او تأکید میکند که هیچگاه تأثیر خیال معشوق از ذهنش پاک نخواهد شد و برای او مهم است که خود را در دنیای دیگری نبیند. وجود خود را مردهای در آرزوی فرصتی برای دیدار معشوق میداند و احساس بندگی و اسیری در عشق را بیان میکند. او در تلاش است تا با راستگویی و اخلاص، احساسات درونی خود را بروز دهد، اما میداند که معشوق از تمام رازهای وجودش آگاه است. شاعر در پایان اعتراف میکند که به رغم رنج و فقر عاطفیاش، همچنان در عشق و احساس خود عاجز و ناتوان باقی مانده است.