شمارهٔ ۷۹۷ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
من ز مهرت هر سحر کز سوز دل دم میزنم
آتش جان در تو و خشک دو عالم میزنم
ای بت سنگیندل آخر سستپیمانی مکن
با من مسکین که لاف عشق محکم میزنم
گر نمیبینم خیالت ساعتی در پیش خود
خان و مانِ دیده را از گریه بر هم میزنم
آه جانم میکند راز دلم هر لحظه فاش
من بدین گونه گناهش نیز هردم میزنم
تا در آن حضرت غبار ره نیاید هر زمان
بر درت پیوسته آب از چشم زمزم میزنم
من بر آن خاک دراز شوق دهان او کمال
آن سلیمانم که لاف از تخت و خاتم میزنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این غزل از عشق و احساسات عمیق خود نسبت به معشوق سخن میگوید. او هر سحر از شدت عشق و دلتنگی، دلش را میسوزاند و آتش در جانش برمیافروزد. به معشوق سنگین دلش خطاب میکند که پیمان عشق را سست نکند و از او میخواهد که با مسکینی مانند او بیرحم نباشد. اگر غم معشوق را نبیند، چشمانش را از اشک پر میکند. شاعر به راز دلش اشاره میکند که هر لحظه فاش میشود و در تلاش است تا درب محبوبش را با اشکهایش هرگز گرد و غبار نگیرد. در نهایت، او خود را به سلیمان تشبیه میکند، که از عشق معشوقش بر تخت و مقام خود لاف میزند.