شمارهٔ ۸۰۱ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
من همچو گردم در رهت زآن رو طلبکار توام
مهر تو دارم ذره سان وز جان هوادار توام
بشنو که با یوسف چه گفت آن پیرزن گریه کنان
گر بر درم قادر نیم باری خریدار توام
هر خشت کز خاکم زند دست اجل کردم بحل
لیکن به شرطی کافکند درپای دیوار توام
یک شب غمت در میزدی گفتم که آیا کیست آن
گفتا درم بگشا که من یار وفادار توام
اگر آیدم باز آن طبیب این نکته خواهم گفتنش
حالم چه می پرسی چو میدانی که بیمار توام
سخت آید از تیغت مرا گو هر نفس بر هم زند
گر راحتی بر دل رسد از لطف آزار توام
گفتی کمال از کار خود غافل مشو کاری بکن
اینست کار من که شد سر در سر کار توام
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر احساس عمیق وابستگی و عشق خود را به معشوق بیان میکند. او خود را مانند گردی میداند که در مسیر عشق معشوق به سر میبرد و همواره طلبکار محبت اوست. شاعر به مهر و وفاداری خود به معشوق اشاره میکند و بیان میکند که حتی در سختیها و مشکلات، همچنان هوادار اوست. او به وضعیت دردناک و رنجی که از عشق معشوق میکشد، اعتراف میکند و میگوید که از یادآوری غم معشوق هم ناتوان است. در نهایت، شاعر تأکید میکند که زندگی و وجودش را به عشق معشوق وابسته میداند و تمام وجودش را در خدمت او قرار داده است.