شمارهٔ ۸۰۹ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
هر شبی خاک درت از گریه پرخون میکنم
چهره شمعی به آب دیده گلگون میکنم
در به رویم بستی و من بر امید فتح باب
در کنار بحر دیده دم به دم خون میکنم
آه گرمم خانه دل تا نسوزاند به دم
میزنم هر ساعتش از خانه بیرون میکنم
در نگیرد گفتوگوی حاسدان در من که من
همچو شمع از سرزنش سوز دل افزون میکنم
ای ملامتگر دلم در ناله صد جا شد گرو
با چنین دل ترک سودای بتان چون میکنم
من به صد منزل ز خوارزمم جدا و ز آب چشم
همچنان نظاره مردم به جیحون میکنم
چون به فکر ابرویت کج میشود طبع کمال
بازش از نظاره روی تو موزون میکنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر در بیان درد و ناراحتی خود از جدایی و عشق نا کامی صحبت میکند. او هر شب گریه میکند و دلش پر از غم است. او به در یاد محبوبش مینگرد و امید دارد که در باز شود، همچنین به دریا اشاره میکند که هر دم با اشک خود پر میشود. شاعر از آتش دلش و سوزش ناشی از سرزنشهای دیگران میگوید و میخواهد از این حال فرار کند. او با اینکه از سرزمین خود دور است، همچنان به یاد مردم و محبوبش فکر میکند و به زیبایی او نیز اشاره میکند که باعث میشود تمام افکارش موزون و زیبا گردد.