نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۱۲ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

یار من بار دگر می طلبد دانستم

عاشق زار دگر میطلبد دانستم

عارش آید دگر از یاری و غمخواری من

بار و غمخوار دگر می طلبد دانستم

خون مژگان من از نازه نیارد در چشم

چشم خونبار دگر می طلبد دانستم

رخت برچید ز سودای من آن حسن فروش

سر بازار دگر می طلبد دانستم

من تهی دست و آن دانه در بیش بهاست

او به خریدار دگر می طلبد دانستم

دی بزد نیغم و نگذاشت که بوسم آن دست

قتل من بار دگر می طلبد دانستم

غمزه را گفت که کم جو دگر آزار کمال

بر دل آزار دگر می طلبد دانستم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی احوال عاشقی است که به شدت دلبسته و رنجیده است. شاعر از این احساس می‌نویسد که عشقش دیگر نمی‌طلبد و او را ترک کرده است. او متوجه می‌شود که این عشق جدید دیگری را می‌جوید و از عذاب و غم او خبر دارد. شاعر احساس تنهایی و بی‌کسی می‌کند و نشان می‌دهد که درد و رنج او همچنان باقی است. در نهایت، به رابطه‌ای که به نظر نافرجام آمده اشاره می‌کند و احساس می‌کند که دیگر هیچ امیدی به بازگشت عشقش ندارد.