نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۱۴ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)

یک شب نسیم زلفت از حلقه شنودم

مشکین نفس برآمد آن دم ز سینه دودم

بیمی ز جان فشانی هیچم نبود چون شمع

آن شب چو آب دیده از سر گذشته بودم

من در لطافت آن گوی ذقن چه گویم

تا دیدمش ربوده از خویش در ربودم

چندانک مهر و کینته با من فزون و کم شد

در صبر و بیقراری کم کردم و فزودم

ساقی مریز جرعه تا محتسب نه بیند

داغ شراب گلگون بر خرقه کبودم

از بانگ چنگ کارم شد صد بریشم افزون

تا سوی باده نوشان در پرده ره نمودم

رفت آنکه بی تو دیگر چشم کمال خسید

آن خواب بود گوئی وقتیه که میغنودم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر احساسات عمیق و پیچیده‌ای را از عشق و دلتنگی بیان می‌کند. او به یاد یک شب خاص می‌افتد که بوی معشوقش به مشامش رسیده و باعث شعف و تلخی در دلش شده است. با تشبیهات زیبا، او به لطافت و زیبایی معشوقش اشاره می‌کند و می‌گوید که چگونه عشق و کینه‌اش با او تناوب پیدا کرده است. همچنین، او از نوشیدن شراب و تلاش برای پنهان کردن این کار از محتسب می‌نویسد و به تأثیر عشق بر زندگی‌اش و اندوه ناشی از دوری معشوق اشاره می‌کند. در نهایت، او به این نتیجه می‌رسد که بدون معشوقش زندگی‌اش به کمال نمی‌رسد.