نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۱۶ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

آمد درون دل غمت دیگر نمی آید برون

سودای آن زلف سیه از سر نمی آید برون

شوق بهشت و حور عین سودای آن و فکر این

از دله برون آمد همه دلبر نمی آید برون

تا رخ نپوشی کی شود از دیده اشک ما روان

پنهان نگشته آفتاب اختر نمی آید برون

نقاش چین هر صورتی کانگیخت در بتخانه ها

هرگز ز شرم روی او از در نمی آید برون

تا دل نرفتیم از همه نقشت درو پیدا نشد

آئینه را بی صیقلی جوهر نمی آید برون

گفتی برون آی از درم بنشین به خاک آستان

شه هر چه گوید زآن سخن چاکر نمی آید برون

تا تو ترانی کی روند از کوی تو دلهای ما

نا رانده حکمی پادشا لشکر نمی آید برون

از غمزه چشم خوئیت برریش دل زد نشتری

خونها برون آمد ولی نشتر نمی آید برون

چشم کمال از تلخی هجر تو شد گوهر فشان

بی تلخی از بحرها گوهر نمی آید برون

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به عمق احساسات و دل‌تنگی‌های خود پرداخته است. او بیان می‌کند که غم و شوق به عشق و زیبایی معشوق از دلش خارج نمی‌شود و پیوسته در او باقی است. احساس جدایی و دوری از محبوب او را رنج می‌دهد و به یادآوری می‌کشاند که زیبایی‌ها و لذت‌ها تنها به خاطر وجود معشوق معنا پیدا می‌کنند. شاعر به جستجوی حضور و محبوبیت معشوق می‌پردازد و می‌گوید بدون او، دل و زندگی‌اش بی‌معنا و تهی است. او همچنین به تأثیر عمیق چشم‌ها و نگاه معشوق اشاره دارد و این‌که درد و تلخی عشق او را به جنون می‌کشد. در کل، شعر بیانگر عشق عمیقی است که در دل شاعر ریشه دوانده و نمی‌تواند از آن رهایی یابد.