شمارهٔ ۸۱۸ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)
امروز بحمدالله فارغ شدم از دشمن
دشمن چه تواند کرد چون دوست بود با من
آورد صبا بویی از مصر سوی کنعان
یعقوب صفت ما را شد دیده بدان روشن
چون غنچه دل بشکفت از بوی نسیم وصل
خار غم هجران را از دیده روان بر کن
در مانظری می کن با ما سخنی می گو
تا کور شود حاسد تا لال شود دشمن
وقت طرب و عیش است ای زاهد دعویدار
رو شیشه دعوی را بر سنگ ملامت زن
بی درد نباید بود بی عشق نباید زیست
تا عقل بود در سر تا روح بود در تن
وارست کمال از غم تا گشت میان خلق
معروف به قلاشی مشهور به می خوردن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از آزادی و رهایی از دشمن صحبت میکند و میگوید که وقتی دوستی با اوست، دیگر دشمن چه کاری میتواند انجام دهد. او به بوی خوش نسیم وصال اشاره میکند که باعث روشنی چشمش شده و دلش را از غم جدایی رها میسازد. شاعر از دیگران میخواهد که با او گفتگویی داشته باشند تا حسادت و دشمنی را خاموش کنند. او همچنین به شادی و عیش اشاره میکند و میگوید زندگی بدون عشق بیمعناست. در پایان، به آزادی از غم و شهرت به خوشگذرانی اشاره میکند.