شمارهٔ ۸۳۴ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
چشم اگر اینست و ابرو این و ناز و شیوه این
الوداع ای زهد و تقوی الفراق ای عقل و دین
میکشی ناوک ز مژگان در کمان ابروان
گه بدانم میکشی ای نامسلمان گه بدین
گر پری میگویدت من با تو میمانم مرنج
بیادب گر آدمی بودی نگفتی اینچنین
دوش اندک برقعی از پیش رو برداشتی
داشت ماه آسمان پیش تو رویی بر زمین
کمترین اقبال من بنگر که خود را بر درت
از سرِ اخلاص میدانم غلام کمترین
گر ملولی از حریم دل که تاریک است و تنگ
دیده مأوا نیست روشن بعد ازین آنجا نشین
بعد ازین کم جوی آزارِ دلِ ریشِ کمال
هرچه در دل داشتم گفتم تو دانی بعد ازین
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره جذابیت و فریبندگی معشوق و دلنبسته شاعر به اوست. شاعر به زیباییهای معشوق از جمله چشم و ابرو اشاره میکند و از جدایی و فراق مینالد. او احساس میکند که عقل و دین در برابر عشق ناتوانند. همچنین، درک میکند که حتی اگر معشوق قول ماندن دهد، باز هم انسان بیادبی است که در این موقعیت قرار نگرفته است. در نهایت، شاعر پی میبرد که دیگر نمیتواند در فضای تنگ و تاریک دل خود بماند و از معشوق درخواست میکند که دیگر او را نرنجاند. او خالصانه عشق و احساساتش را بیان میکند و اعلام میکند که در دل خود، تنها عشق نسبت به معشوق را دارد.