شمارهٔ ۸۴۵ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
در سر زنجیر زلف او من بی عقل و دین
بار در پیچیدهام هذا جنون العاشقین
دی طبیب آمد به پرسش بر سر بالین من
گفت بینم زحمت تو گفتمش زحمت مبین
پیش لب خال سیه را آن دو رخ گر جای داد
سادگی باشد مگس را بر شکر کردن امین
چون روی ای نیر از آن ترکش روان منشین بخاک
و به قد بار میمانی با بر جان نشین
لطف اندامت که پیراهن به دامن می نهفت
ترسم از ساعد که ننهد در میان با آستین
آستین بوست چو کس را بر نمی آید ز دست
دامن از ما خاکیان چون زلف باری در مچین
با نشان در پیش تیغم یا نشین پیش کمال
من نخواهم عمر بی تو با چنان کن با چنین
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احوالات عاشقانه و جنون عشق میپردازد. شاعر از زلف معشوق خود و تاثیر آن بر خود سخن میگوید و به عمق احساسات و دردهایش اشاره میکند. او به ملاقات طبیب و نارضایتیاش از وضعیتش اشاره میکند و بر جذابیت و زیبایی معشوق خود تأکید میکند. شاعر از مشکلاتی که عشق برایش ایجاد کرده، میگوید و آرزو میکند که زندگیاش بدون معشوقش بیمعنا باشد. در کل، شعر به عشق و جنون ناشی از آن پرداخته و عواطف عمیق عاشقانه را به تصویر میکشد.