نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۴۷ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

دل است جایش و با دیده فتاده به خون

بدین خوشیم که باری از این دو نیست برون

عجب مدار که پروانه شب نیارامید

که شمع لیلی حسن است و عاشقش مجنون

فزون ز ماه نوست ابرویت به صد خوبی

که صد بود چو بگیرند در حساب دو نون

چو همنشین قدت شد دل اضطراب نمود

ز دل سکون رود ار با لف شود مقرون

به عنکبوت بگوئید تا به یک در مگس

تن نزار من آرد به خانه بهر ستون ز دیده خون

درون دل چو نشستی نه ایستاد دمی

و بدین وجه رفت تا اکنون

از جور نند لبی گرم رفت اشک کمال

به تازیانه شیرین دونده شد گلگون

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عاشقانه و درد دل شاعر می‌پردازد. شاعر توصیف می‌کند که دلش در خون غرق شده و از ضیافت عشق بی‌نصیب مانده است. او به شدت تحت تأثیر زیبایی محبوبش است و ابروهایش را از ماه نو هم زیباتر می‌داند. در این عشق، اضطراب جای آرامش را گرفته و اشک‌هایش به خاطر این درد، به خون بدل گشته‌اند. شاعر به عمق این احساسات اشاره می‌کند و از عذاب و شوقی که در دلش وجود دارد، پرده برمی‌دارد. به طور کلی، شعر حالتی از شوق، درد و عدم آرامش ناشی از عشق را به تصویر می‌کشد.