شمارهٔ ۸۴۹ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
دل که میرفت ز خود چون نرود باز چنین
چشم و ابروی ترا شیوه چنان ناز چنین
من بیدل چو زرم با توز اخلاص درون
قلب چون نیست مرا این همه مگذار چنین
نیر خاکی نبود رسم که دور اندازند
خاکیم من ز خودم دور مینداز چنین
واعظ آن گوش که پند تو شنیدی همه وقت
شد ز فریاد تو کر بر مکش آواز چنین
چون شوی قاصد جانها بنه از من بنیاد
تا برآید همه کارت بکن آغاز چنین
همدمی هاست به آن غمزه دل پرخون را
کس نشد همدم و همراز به غماز چنین
گفته جای تو بر خاک در ماست کمال
آن محل نیست گدا را مکن اعزاز چنین
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این اشعار شاعر به احساسات عمیق خود در مورد عشق و جدایی میپردازد. او بیان میکند که دل او چگونه به شدت دلتنگ شده و از خود بیخود گشته است. زیبایی و ناز چشمان معشوقش او را شگفتزده و مجذوب کرده است. شاعر احساس میکند که با وجود این عشق، هرگز نمیتواند به آرامش برسد و قلبش او را رها نمیکند. او در حسرت دوستی و همدمی است و میگوید که هیچکس نمیتواند دردی که او در دل دارد را درک کند. در نهایت، شاعر با تلخی به یادآوری میپردازد که جایی برای گداها در حضور معشوق وجود ندارد و باید جایش را به دیگران بسپارد. به طور کلی، شعر نشاندهندهی عمیقترین احساسات انسانی از عشق، درد و جدایی است.