شمارهٔ ۸۵۱ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
دل من عاشق باریست که گفتن نتوان
روز و شب در پی کاریست که گفتن نتوان
این همه چهره که کردیم به خونابه نگار
از غم روی نگاریست که گفتن نتوان
دیده زاندم که زخون خاک درت شست به اشک
بر دل از دیده غباریست که گفتن نتوان
دامنه چون تو گلی کی به کف آرم که رقیب
در تو آویخته خاریست که گفتن نتوان
چشم خونریز ترا دوش به خونم که بریخت
در سر امروز خماریست که گفتن نتوان
با نوای سنگدل از من که رساند که مرا
بر دل از هجر تو باریست که گفتن نتوان
سهل مشمر که به زلف تو در افتاد کمال
که درین دام شکاریست که گفتن نتوان
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شعر به بیان عشق عمیق و دردناک شاعر به معشوقش میپردازد. او از احساسات و غمهایش میگوید که بیانکردنش دشوار است. شاعر با ذکر چهرهها و لحظاتی که به خاطر معشوق تجربه کرده، اشاره به غم و شادیهای پنهان دارد. او از دشواریهای ناشی از جدایی و تأثیرات آن بر دلش صحبت میکند و این احساسات را به صورت نمادین از خلال تصویرها و تمثیلهای مختلف به نمایش میگذارد. در نهایت، شاعر به زیبایی و کمال معشوقش اشاره میکند و به این نکته واقف است که عشقش در دامهای پیچیدهای گرفتار شده که نمیتواند به سادگی از آنها بگریزد.