شمارهٔ ۸۵۲ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
دل نثار زلف جانان کرد جان خویشتن
جان دهد مرغ از برای آشیان خویشتن
قمری نالان که عاشق بود بر بالای سرو
در سر او کرد آخر خان و مان خویشتن
همچو شمع از انگبین کامم ز شیرینی بسوخت
تا گرفتم نام آن لب بر زبان خویشتن
از لبت کردم سخن بگذار تا نامت برم
چون به آب زندگی شتم دهان خویشتن
دردسر آوردهام بر آستانت ای طبیب
دفع کن دردسرم از آستان خویشتن
گر نداری باور از بیماری این ناتوان
خود ببین اینکه به چشم ناتوان خویشتن
میخورد خون جگر بی تو، به جان سوزی کمال
می خورد سوگند باور کن به جان خویشتن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به عشق و فراق میپردازد و احساسات خود را نسبت به محبوب بیان میکند. او از زحمات و رنجهایی که به خاطر عشقش متحمل شده سخن میگوید. دلنوازی و شیرینی لب معشوق را توصیف میکند و به درد و رنج ناشی از دوریاش اشاره دارد. همچنین از محبوب درخواست میکند که به دردهایش رسیدگی کند و به فریادش پاسخ دهد، زیرا این عشق او را به شدت آزار میدهد و در وجودش تلمبه میزند. شعر در نهایت فضای شور و اشتیاق عاشقانه را به تصویر میکشد.