شمارهٔ ۸۵۴ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)
راز عشقت ز دل آمد به زبان
مهر در ذره نهفتن نتوان
گفتی از چشم تو خون می آید
هرچه می آید ازو در گذران
دهنت دیدم و گفتم شکر است
گفتمت هرچه خوش آمد به دهان
الاف اگر زد به قدت سرو چمن
گویش اینک گز و اینک میدان
نسبت روی تو کردیم به ماه
ماه چرخی بزد از شادی آن
گفته خون تو ریزیم و کمال
از انتظارم چه کشی باش بر آن
حاکمی خواه بکش خواه ببخش
بندهامه خواه بخوان خواه بران
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به عشق و احساس عمیق شاعر نسبت به معشوقهاش میپردازد. شاعر میگوید که راز عشقش از دل به زبان آمده و نمیتواند مهر و عشق را در دل پنهان کند. او به معشوقهاش میگوید که از چشمانش اشک میریزد و هر چیزی که به ذهنش میرسد، از او میگذرد. شاعر به زیبایی معشوقهاش اشاره میکند و میگوید که او را به ماه تشبیه کرده است. در ادامه، شاعر به انتظار و درد عشق اشاره میکند و از معشوقهاش میخواهد که با او مهربان باشد یا او را رها کند. در نهایت، او از قدرت معشوقهاش به عنوان حاکم عشق یاد میکند که میتواند او را ببخشد یا تنبیه کند.