نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۶۰ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)

سوخت به داغ غم چنان دل که نماند ازو نشان

پیش من آ ، دمی نشین آتش جان من نشان

بین و مرا ز تشنگی آمده بود جان به لب

داد ز آب زندگی خال لب تو ام نشان

تا فکنی به زیر پا جان جهانیان همه

دست ز آستین بکش، دامن زلف برفشان

پند و نصیحت کسان تلخ کنند عیش من

ناصح تلخ گوی را چاشنی‌ای ز لب چشان

مستی ما ز چشم تو سر به جنون کشد یقین

چون به کرشمه‌ای نهان، جمله شدیم سرخوشان

من نه به اختیار خود می‌روم از قفای تو

آن دو کمند عنبرین می‌کشدم کشان کشان

بهر پری اگر کسی عود بر آتش افکند

سوخت کمال عود جان، از هوس پریوشان

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان عواطف عمیق عاشقانه و درد درونی پرداخته است. شاعر از سوختن دل خود به خاطر غم و اشتیاق صحبت می‌کند و احساس می‌کند که هیچ نشانی از خود باقی نمانده است. او به طرف مقابلش اشاره می‌کند و به تاثیر عمیق چشمانش بر روی خود می‌پردازد. همچنین به تشنگی و نیاز به آب زندگی اشاره می‌کند که تنها در لب‌های آن محبوب نمایان شده است. شاعر در ادامه به تلخی نصیحت‌ها و تاثیر آنها بر شادی‌اش می‌پردازد و به مستی ناشی از عشق اشاره می‌کند. او به نوعی غرق در عشق شده و به کشش‌های عاشقانه توجه دارد. در نهایت، شاعر به زیبایی پریانه اشاره می‌کند که سوختن دل را در آتش عشق به تصویر می‌کشد.