نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۶۱ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

سوخت جانم تا ز پا افتاد زلفت بر ذقن

تشنه را جان سوزد آری چون به چاه افتد رسن

دیده تا میم دهان و نون ابروی تو دید

نقش آن بستم به دل چون بود هر دو نقش من

دلیران را از برون پیرهن باشد خیال

زآن میان او را خیالی در درون پیرهن

میکند سرو از تولی پیش آن گلپا دراز

ای صبا چندانکه پایش بشکنی بروی بزن

گر در آرد سر به مهر آن زلف بر رخسار نه

چون مسلمان شد بگر زنار بر آتش فکن

ما قیریم و گدا دانم ندارد گوش ما

چون به زر او را تعلقهاست چون در عدن

نیستی و تنگدستی ه باشدت دایم کمال

چون نداری دل که داری دست از آن شیرین دهن

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به موضوعات عشق و اشتیاق می‌پردازد. شاعر از زلف معشوق خود به عنوان عامل سوختن جانش یاد می‌کند و به تنگدستی و تشنگی دل خود اشاره می‌کند. او به تصویر کشیدن احساساتش نسبت به محبوب و زجر ناشی از دوری و جدایی می‌پردازد. در محتوای شعر، تصاویری از دلیران و خیالات درونی نیز دیده می‌شود، و شاعر به نوعی ایستادگی و استقامت در برابر مشکلات اشاره دارد. در نهایت، حسرت بر نداشتن محبوب و ناتوانی در دست‌یابی به او به وضوح حس می‌شود.