شمارهٔ ۸۷۱ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
کارم ز دست شد نظری کن بکار من
بنگر بکار بنده خداوندگار من
فارغ شدم ز جنت و فردوسی و حورعین
تا اوفتاد بر سر کویش گذار من
بس جان نازنین که چو گل میرود به باد
در پای سروناز تو ای گلعذار من
تا جلوه کرد سرو قدت بر کنار چشم
خالی نگشت آب روان از کنار من
گفتی شبی بیایم و بستانم از تو جان
زنهار جان من که مده انتظار من
وقتی که بگذری بسر تربت کمال
راحت رسد بسی به تن خاکسار من
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساسی عمیق و سرشار از عاشقی است. شاعر از درد و رنجی که به خاطر فراق محبوبش متحمل میشود سخن میگوید. او تأکید میکند که کار و زندگیاش مختل شده و به شدت نیازمند توجه معشوق است. شاعر از زیباییهای زندگی چون بهشت و حورعین فارغ شده و تنها دلمشغولیاش محبوبش است. او به جذابیت و تأثیرگذاری معشوقش اشاره میکند و بیان میکند که حتی آب روان نیز از خالی بودن چشمش زنده نیست. شاعر از محبوبش میخواهد که به او توجه کند و به او انتظار ندهد، زیرا در انتظارش رنج میکشد. در پایان، اشاره میکند که اگر روزی به کنار قبر او بیاید، روحش به آرامش میرسد.