نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۷۷ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

مرا که خرقة ارزق به باده شد گلگون

هوای شاهد و می کی رود ز سر بیرون

به هر قدح که بیاید تبسم لب یار

حباب وار از او عقل را کشم بیرون

زنه رواق فلک برتر است خانه عشق

گمان مبر که کس آنجا رسد به همت دون

کمال عشق همین باشد و نهایت فکر

کاری که جز تصور لیلی نمیکند مجنون

بجز وصال دعایش ز دست برناید

مراد آن به اجابت نمی شود مقرون

چه سود از آنکه بپوشم بدامن آتش دل

که میکند رخ شمعی میان سوز درون

به جور دوست رضا ده کمال و هیچ مگوی

که در طریق محبت چرا نگنجد و چون

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از حال و هوای عاشقانه خود می‌گوید و به زیبایی و لذت‌های عشق و می‌پردازد. او اشاره می‌کند که وقتی به محبوبش می‌نگرد، عقل و فکرش تحت تاثیر قرار می‌گیرد و مانند حبابی از او دور می‌شود. شاعر عشق را خانه‌ای می‌داند که بالاتر از هر چیز دیگری است و تنها افراد بزرگ می‌توانند به آن برسند. او می‌گوید که عشق واقعی فقط در وصال و ملاقات با محبوب معنا پیدا می‌کند و هیچ دعا و درخواست دیگری نمی‌تواند جایگزین آن شود. در نهایت، شاعر به این نکته اشاره می‌کند که در راه محبت هیچ چیز نباید مانع عشق شود و هر گونه تحمل در برابر سختی‌ها ضروری است.