شمارهٔ ۸۸۸ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
آنکه رنگی نیست کس را از لب رنگین او
باد جان من فدای عشوه شیرین او
دامن وصلش اگر بار دگر افتد به چنگ
ما و شبهای دراز و گیوی مشکین او
دل به چندین آبگینه جانب او رفت باز
مخت غافل بود مسکین از دل سنگین او
گو بپرس از حال رنجوری که غیر از آب چشم
کس نیاید ز آشنایان بر سر بالین او
عاشقی و مسکنت چندانکه راه و رسم ماست
هست عیاری و شوخی شیوه و آئین او
با قدش نرگس برابر دید روزی سرو را
خاک زد باد صبا در چشم کوته بین او
حاصلی از گریه هم چندان نمی بینم که هست
در من آن آتش که هر آبی دهد تسکین او
گرچه سلطانی و داری حکم بر جان کمال
رحمتی کن تا توانی بر دل مسکین او
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر عاشقانه به توصیف حال و هوای دل عاشق میپردازد که به شدت تحت تأثیر زیبایی محبوبش قرار گرفته است. شاعر از رنگین بودن لبهای محبوبش میگوید و این که وجود او بادی است که جان عاشق را به تسخیر درآورده است. دامن وصل محبوب، بر زندگی شبانه و پراندوه شاعر سایه انداخته و او را در آرزوی وصال نگه داشته است. دل شاعر، با وجود تمام زرق و برقهای دنیا، متوجه عمق غم و سنگینی دل خود شده و در آرزوی ملاقات محبوب است. شعر همچنین به تحمل رنج عاشق و یأس او اشاره دارد، بهطوریکه حتی از آشنایانش هم کسی به یاریاش نمیآید. در نهایت، شاعر از محبوبش درخواست رحم میکند تا بر دل مسکین او رحمی کند.