نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۸۹ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)

آه که خاک راه شد دیده من به راه تو

کرده چو کاه چهره‌ام فرقت عمرکاه تو

بر دل من جفای تو بس که نهاده بار غم

غیر نبرده پی بدان چون شده بارگاه تو

بنده‌ام و به جز درت نیست پناه من دگر

چون تو پناه بنده‌ای باد خدا پناه تو

شاهِ بتانی و ترا کشته‌یِ عشقْ لشکری

نیست شهان ملک را بیشتر از سپاه تو

گرچه بلندپایه‌ای چون قد خود به سلطنت

هست از آن بلندتر ناله دادخواه تو

بار چو نیست مستمع چند کنی دلا فغان

باد هواست پیش او ناله ما و آه تو

پرتو روی او دلت سوخت کمال و همچنان

توبه نکرد از نظر دیده رو سیاه تو

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به احساس عمیق محبت و فراق اشاره دارد. شاعر از عشق و دوری معشوق خود شکایت می‌کند و به غم و درد ناشی از این جدایی اشاره می‌کند. او می‌گوید که تنها پناهش معشوق است و در برابر درد و رنج خود، هیچ کس به اندازه محبوبش نمی‌تواند به او کمک کند. همچنین، شاعر به عظمت معشوق و بی‌همتایی او در دل و جان خود اشاره دارد و از ناله‌ها و آه‌های خود می‌گوید که در مقابل بی‌توجهی به آن‌ها بی‌اثرند. در نهایت، با وجود درد و عذاب عشق، شاعر نمی‌تواند از زیبایی چهره معشوق و تأثیر آن بر دلش چشم بپوشد.