شمارهٔ ۹۰۱ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دل ضعیف به یکباره ناتوان شد ازو
پدید نیست نشانش مگر نهان شد از و
اگرچه در غم اوه شد هلاک من نزدیک
بدین قدر ستمی دور چون توان شد از و
براه عاشق اگر بحر آتش آمد عشق
زنیرگیست که چون دود بر کران شد از و
بدان گناه که بی او به خواب میشد چشم
چنان زدم شب هجرش که خون روان شد ازو
کمال عمر گرانمایه ات به سودا رفت
چه مایه بین که درین راه ترا زیان شد ازو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از ضعف دل و ناتوانی خود در عشق سخن میگوید. او احساس میکند که نشانهای از عشق پنهان شده و با وجود اینکه در غم معشوق گریه میکند، دوری او به شدت رنجآور است. عشق را به آتش تشبیه میکند که گرما و سوزش آن به اندازهای است که مانند دود در فضا پراکنده شده است. شاعر به خاطر گناه فقدان معشوق، شبها را بیدار مانده و در غم او خون دل میخورد. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که عمر ارزشمندش به خاطر این عشق بینتیجه از دست رفته است.