شمارهٔ ۹۰۵ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
غلامِ پیرِ خراباتم و طبیعتِ او
که نیست جز می و شاهد حریفِ صحبتِ او
در آن زمان که تن ما غبار خواهد بود
نشسته باشم بر آستانِ خدمتِ او
چو نیست در کفِ زاهد بِضاعَتِ اِخلاص
چه فِسق و مَعصیَّتِ ما، چه زُهد و طاعَتِ او
مپوش رخ ز من ای پارسا به عیبِ گناه
گناهِ بنده چه بینی؟ نگر به رحمتِ او
هزار بار خِرَد کرد حل نکتهٔ عشق
هنوز هیچ ندانست از حقیقتِ او
به هیچ قبله نیاید فرو سرِ اوباش
زِهی مَراتِبِ رِند و عُلُوِّ همّتِ او
کمال خاکِ خرابات جوهریست شریف
که هر کسی نشناسد قدر و قیمتِ او
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف شخصیتی میپردازد که به زندگی در خرابات (محل مجاز و مستی) و عشق به معشوق معتقد است. شاعر خود را «غلام پیر خرابات» میخواند و به تمایل به می و لذتجویی در کنار «شاهد» اشاره میکند. او بیان میکند که وقتی بدنش فرسوده میشود، در آستان معشوق خواهد بود. وی همچنین به انتقاد از زاهدان میپردازد که بدون اخلاص در عبادت به طاعت مشغولاند و میگوید گناهکاران نباید از رحمت معشوق ناامید باشند. شاعر به عمق و پیچیدگی عشق اشاره کرده و میگوید که هر چقدر هم که بخواهد، نتوانسته حقیقت عشق را درک کند. در انتها، به ویژگیهای والای «خرابات» و رندی اشاره میکند و میگوید که قدر و ارزش این مقام را کمتر کسی میداند. این اشعار به استقبال از عشق، لذت، و رهایی از قید و بندها میپردازد.