نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۰۷ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

گر مرا صد سر بوَد هر یک پر از سودای او

چون سر زلفش بیفشانم به خاک پای او

چشم ما از گریه شد تاریک چون سازیم جاش

نیست جای چشم روشن خود که باشه جای او

با خیالش مردم چشمم نمی‌آید به چشم

دیگری را چون توانم دید در مأوای او‌؟

در چمن‌ها زآن قد و بالا حکایت کرد سرو

هر کجا مرغی‌ست عاشق گشت بر بالای او

خواست جان بوسی و رفت از خود لبش چون گفت لا

می چنین باید که جان مستی کند از لای او

گرچه عمری تلخ‌کامی‌ها کشیدم از رقیب

گر بمیرد من به شیرینی پزم حلوای او

خاک پای تو به تاج سلطنت ندهد کمال

گرچه درویش است بنگر همّت والای او

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به عشق و محبوبی اشاره دارد که تمام وجودش را در بر گرفته است. او می‌گوید اگر هزار سر هم داشته باشد، همه آنها پر از عشق به معشوق خواهد بود. چشم‌هایش به خاطر گریه تاریک شده و جایی برای دیدن معشوق ندارد. شاعر از این که چقدر به چشم محبوبش وابسته است و چگونه نمی‌تواند به کسی دیگر نگاه کند، می‌گوید. او همچنین به زیبایی‌های معشوق و عشق در دل طبیعت اشاره می‌کند و بیان می‌کند که هر عاشقی به دنبال محبوبش است. شعر نشان‌دهنده‌ی چشم‌پوشی و فدای جان به خاطر عشق است و در نهایت تأکید بر اراده و همت بلند معشوق دارد که حتی اگر درویش باشد، ارزش‌های او بالاتر از هر چیزی است.